فریاد آزادی
در سرزمین کلام سبز
دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
نازلار ... نظرات() 

در میان روزگار

مینمودم زندگی آسوده وار

بی خیال،غرق در احوال خود

بی تامل میزدم هر لحظه را با جامهای بی شمار

مست بودم دائما" در سنت بیهودگی

لول میخوردم میان آرزوهای محال

هیچ تدبیری مهیایم نبود

غافلی بودم زبُعد آفرینش غرق در امر حیات

یا نهایت لحظه ای هم فکر در بهر ممات

میگذشت این روزگار و من توانا میشدم

مست بودم

غره در این روزگار سرخوش و آسودگی

تا که در یک نیمه شب

آسمانم مست نور ماه شد

ماه بالای سر و من به زیر پای او

نور غوغا مینمود

هیچ تضمینی نبود از بهر دل

ماه طناز و ظریف

نور زیبا و رسا

هیچ تیری نیست افسونگر چو او

رقص نور و بازی طناز او

عاقبت بیچاره کرد

راه او طنازی و افسونگری کردار او

شیوه دلدادگی هم کار دل

در جهان بی غم و آسودگی

ناگهان غوغا و شوری بر دمید

سایه های زندگی در کوچه های خاطرات

پر گشودن بال تا افسانه ها

آخر این طناز زیبارو چرا بر ما دمید

جام این دل خسته را دیگر چرا تا انتهایش سر کشید

سرکشید او جام دل را مست شد

شوخی چشمش دو چندان هست شد

چشم او فتان و افسونگر زمهر

قند لبهایش نکوتر از تمام زندگی

 این بساط دلگشا،تا کجا پهن است ای زیبای من

من شعارم زندگی، آسودگی

پس چرا دیگر نیاسایم درون زندگی

من که روزی قامت دل را به سنگی میزدم

سنگ زیرین پس چرا، رویای من را خیره کرد

من درون کِشتهایِ خویش با ناز و نعم

سالها را میشمردم بی حدود و بی عدد

ناز کردی نازنینم

جان شیرین

اینچنین ویرانه کردی خانه را

خانه قلبم دگر مسکوت نیست

واژه های زندگی دیگر برایم بود نیست

با تمام واژه ها در جنگ میسازم که یابم واژه ای بر نام تو

نام زیبای که نامش ناز دارد بی دلیل

نازلار است و عزیزی نازنین.....

١٩/٧/٨٧ _ تهران

 

 

 

چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
هواخواهی دل ... نظرات() 

گفته بودم که به سوگ

به هواخواهی دل

جا به جا بانگ عزا خواهم داد

سر هر کوه بلند

روی آسایش خاک

پس هر جلگه سبز

هر کجا خواهش انسان به تماشا باشد

نفس خفته تن را به تلاقی فضا خواهم برد

از پس معرکه حجله عشق

گه تو گوئی

ز صمیمیت میدان نگاه

خود شرف می خرد از حضرت عقل

منطق و فلسفه را

می برم خدمت دل

تا بگویم به کرار 

آنچه نا گفته و پاک

مانده در سینه خاک

پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧
پس چرا ... ... نظرات() 
  • من که با خوب و بد این زندگی پرداختم
  • من که با هر ناکسی چون کسانش ساختم
  • من که بازو بر جدال زندگی انداختم
  • پس چرا
  • پس چرا اینگونه شد پیمانه ام
  • من که روزی تخم عشقم بر زمین می کاشتم
  • من که دست آبرو را از زمین برداشتم
  • من که یار نازنینی چون خدا می داشتم
  • پس چرا
  • پس چرا اینگونه شد افسانه ام
  • من که با نامهربانان مهربانی کرده ام
  • من که با این روزگاران سالها سر کرده ام
  • من که با نامردمان دست مردی داده ام
  • پس چرا
  • پس چرا اینگونه شد پیمانه ام
  • من که با آموزگاران شعر غم آموختم
  • من که با اندوهساران لحظه های خنده را پرداختم
  • من که خود آشیان عشق این آسودگان را ساختم
  • پس چرا
  • پس چرا اینگونه شد افسانه ام
  • من که درد این بشر را سالها فهمیده ام
  • من که بغض آدمیت بر گلویم دیده ام
  • من که عشق و مهر و انصاف از کلامش چیده ام
  • پس چرا
  • پس چرا اینگونه شد پیمانه ام
  • 87/5/20 _تهران
  • اسحاق(ایرج)
چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧
پریزاد ... نظرات() 
  • دیشب از راه گذر کرده گذر کردم و در راه رسیدم به دری
  • قفل چندان به در و ناله لولا ز بری
  • بر پریزاد سخن سنگ زدم ناله کند در سحری
  • بخت آن روز و سحر رفت و تو از دایره نوری نبری
  • سالها رد هم و روزها دوش زمان
  • از گذرگاه گذر کرده گذر کردم و سنگی نزدم
  • بهر واکردن در دست و چنگی نزدم
  • فارق از قفل و قزن ضربه بر کوبه در هم نزدم
  • سالها می گذرد همچنان پشت درم
  • پشت در قامت من سبزه تنید
  • باور فکر من اندوه کشید
  • خیره بر قفل در از کوچه ایام گذشتم و هنوز
  • کوکب پشت در از یاد نگاهم نرود
  • پشت در نور همای رخ بیتای تو بود
  • تو سجای گل دیدار وجود
  • تو پریزاد سخنهای غریبانه من
  • تو کریمانه ترین لحظه پرواز قلم
  • تو خود قامت رویا بودی
  • گرچه پشت گذر و قفل دو چندان همان در بودی
  • لیکن از راه گذر کرده گذر کردم و دیدم که نبودی.....
  • تهران_87/5/9  
  • اسحاق(ایرج)
یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
راه ... نظرات() 

سر پیچ گذر جاده ای حیرانم

تا ته جاده بسیار سکوت است و صدا

پیچ را رد که کنی خنده خاطره را می بینی

ناگهان حس غمی می دهد زمزمه ای

و به آهنگ افق می شوی خیره عبث

زیر پا راه غریب

روبرو رنگ امید

پشت سر خاطره و یاد بعید

راه رفتن منش است

منش برگ اقاقی به سبکبالی باد

منش خنده ساعت پی راز

منش نیت عشق است و نیاز

راه رفتن قد یک سرو بلند

قد طوفان سکوت ، لای جرم گل رز

قد هر آبله بر پای حریف

قد شادی رو به محراب غزل

عزت و حوصله را می تند در کف راه

راه ، راه بی حوصله و رو به زوال

می روی از پس پیچ رو به ایوان نگاه

تا ته خط افق مخمل شعر و شراب  

خسته و دلزده از قامت راه

خیره بر قصد هم آغوشی خورشید و زمین

باز می شوی همره راه

راه ، راه طولانی و بی رحم زمان

باید آموخت مسیر

تا قدم رنجه کنی در پی گل

خار میدرد دست تو را

این مسیر غزل است

غزل عشق و نسیم ، رایح عطر گل است

خنده بر نیمه راه می روی رو به غروب

جشن خورشید و زمین پای رقص گل شب

راه بسیار دراز است و بعید

خسته از خفتن شب این سحر نیست مجال

باید از واژه گذشت از گذرگاه خیال

تا گذرگاه خیال مانده تنها قدمی

این قدمهای نحیف واژه جان منند

گرچه خود بوده بعید راه پر واژه ما

راه مهر و غزل و شعر و امید

لیک رویای من است

در پس پیچ همین راه امید و غزل

مانده ام تا به کنون

آخر این راه بعید راه پر خاطره است

و من خسته و پیر

دگر از طاقت راه قاصر و  وازده ام

تو بمان جای این خسته و پیر

در گذزگاه زمان

غزل و شعر دلی

بهر این خسته بخوان.....

تهران_87/4/25

اسحاق(ایرج)

  1.