در میان روزگار
مینمودم زندگی آسوده وار
بی خیال،غرق در احوال خود
بی تامل میزدم هر لحظه را با جامهای بی شمار
مست بودم دائما" در سنت بیهودگی
لول میخوردم میان آرزوهای محال
هیچ تدبیری مهیایم نبود
غافلی بودم زبُعد آفرینش غرق در امر حیات
یا نهایت لحظه ای هم فکر در بهر ممات
میگذشت این روزگار و من توانا میشدم
مست بودم
غره در این روزگار سرخوش و آسودگی
تا که در یک نیمه شب
آسمانم مست نور ماه شد
ماه بالای سر و من به زیر پای او
نور غوغا مینمود
هیچ تضمینی نبود از بهر دل
ماه طناز و ظریف
نور زیبا و رسا
هیچ تیری نیست افسونگر چو او
رقص نور و بازی طناز او
عاقبت بیچاره کرد
راه او طنازی و افسونگری کردار او
شیوه دلدادگی هم کار دل
در جهان بی غم و آسودگی
ناگهان غوغا و شوری بر دمید
سایه های زندگی در کوچه های خاطرات
پر گشودن بال تا افسانه ها
آخر این طناز زیبارو چرا بر ما دمید
جام این دل خسته را دیگر چرا تا انتهایش سر کشید
سرکشید او جام دل را مست شد
شوخی چشمش دو چندان هست شد
چشم او فتان و افسونگر زمهر
قند لبهایش نکوتر از تمام زندگی
این بساط دلگشا،تا کجا پهن است ای زیبای من
من شعارم زندگی، آسودگی
پس چرا دیگر نیاسایم درون زندگی
من که روزی قامت دل را به سنگی میزدم
سنگ زیرین پس چرا، رویای من را خیره کرد
من درون کِشتهایِ خویش با ناز و نعم
سالها را میشمردم بی حدود و بی عدد
ناز کردی نازنینم
جان شیرین
اینچنین ویرانه کردی خانه را
خانه قلبم دگر مسکوت نیست
واژه های زندگی دیگر برایم بود نیست
با تمام واژه ها در جنگ میسازم که یابم واژه ای بر نام تو
نام زیبای که نامش ناز دارد بی دلیل
نازلار است و عزیزی نازنین.....
١٩/٧/٨٧ _ تهران

