فریاد آزادی
در مسیر سبز

وقتی قرار باشه موج از کرانه پاشه

 فرقی نداره اینکه هر جای دیگه باشه

 وقتی که صبح میشه رو ساحل نگاهت

 آغوش موج می خواد تا تو دل تو جا شه

 ساحل همیشه قبر موجهای مرده بوده

 خوابی بکن تو چشمات موجی دیگه نمونده

 دلشوره های دریا حالا تو دست باده

 شاید که روی ساحل بارون رسیده باشه

 با قطره های بارون باید دوباره پاشم

 باید که موج باشم تا تو دل تو جا شم

 حالا که جون گرفتم موجی دوباره شیرم

می خوام که کنج سینه ات دوباره باز بمیرم

 اونقدر بمیرم از عشق،عاشق ندیده باشه

 جز ساحل نگاهت عشقی نمونده باشه

  ایرج_٢۵/١٠/٨٩_تهران


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ توسط اسحاق چنگیزی (ایرج)

خواهم که تو را بینم تا لحظه بیداریست

در غفلت و تنها یی این رنج خود آزاریست

 دیروز پریزاد سخن بودم

 امروز نواخانه دل جایم

تنها سخنم این بود من عاشق و شیدایم

همراه دل بیمار بی واهه سفر کردم

گر غافله ای دیدم زآن راه حذر کردم

گفتم که هواخواهم

دیدار تو میخواهم

 اما تو چرا کردی دیوانه دل مجنون؟

گفتم که منم غافل از روی تو ناغافل

گو پس تو چرا دادی پیمانه رسوائی؟

در دست من مجنون

گویا تو چنین خواهی

 آری سخنم بسیار من داغ سخن دارم

 هر جا که کسی باشد من داد سخن رانم

دانم که مرا گویند او زار و پریشان است

گویا که در این عالم دیوانه و حیران است

آری دیوانه منم من

حیران و پریشانت ای همدم نیلوفر

روی گل محبوبت، در چهر سخن دیدم

با عطر دل انگیزت بر ناقه تن چیدم

دانی که چه زیبا بود

اکنون تو بگو با من

 بر حسن عزیز تن

بر روح و شمیم جان

 در وصف دل افزای رویای هواخواهان

 آنجا که سخن ذات است

معشوق نه یک جان و بل قائم به ذات است

 دانی که چه من گویم

 آری نه سخن گویم من داد سخن رانم

 دیوانه و مجنونی چون قیس عدن مانم

 حالا تو عزیز و من بی روی تو مجنونم

 در راه حزین دل

 آنجا که نه سر ماند و نه پای به هر راهی

 در راه عبور از تن آسوده چو یارانم

 پیداست که هر جائی داد سخنی بر پاست

معشوقه و مجنونیست همخانه و همراهیست

 من غافل از این پیدا، بیداد سخن راندم

دیوانه و مجنونم

دیوانه مرا خوانید تا عاشق و حیرانم

معشوقه من ناهید تا دور قمر مانم

تهران-٢٧/٨/٨٧-یک بامداد-ایرج


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ توسط اسحاق چنگیزی (ایرج)

بی هیچ تاملی گناهان خویش را دستکوب دیوار کردم

و با افتخار مدالهایم را نشان میدادم

چقدر...

چقدر حماقت لازم است که از بهشت بیرون آیی

چقدر وقت میخواهد که مزرعه ای را درو کنی

دیرگاهیست که گندم نچیده فکر نان خویشم....

ایرج_١٨/٩/٨۵_تهران


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ توسط اسحاق چنگیزی (ایرج)

شور من در مستی جانان نشست

تا بدانم مست بود و مست بود و مست

قطره ای کوچک ز میگونش چکید

خشکی رندان لب را سر کشید

 بی دریغ از کنج دنیایش تپید

تا محبت را به بوم ما کشید

او غریو لحظه فارغ شدن

در میان عده دنیای تن

او زمین بازی لهو و لعب

در درون کودک رویای من

من تماشاخانه خالی ز استعداد او

او تمام لذت نقش آفرینیهای من

صرف هر دور دگر از نقش ها

بازی لهو و لعب شد کار ما

با تمام این هیاهوی غریب

با محبتهای بسیار و دو چندان دلفریب

بی گمان در این سترگ شیشه ای

در میان لحظه های زنده این زندگی

او محبتهای زیبای من است

او کرامتهای لیلای من است

او هنوزم یار شیرین من است

عاشقی بر دامنش طفلی نحیف

عشق او بسیار شیدا بوده است

او نه معشوق است،عاشق نیست اما نام او

او وجودش کیمیای عشق در جان است و بس

 او کلامی بهتر از عشق من است

عشق من در ظاهرش لفافه است

لیک در او سادگی دیرینه است

ساده و زیبا،اما با وقار

جرح خونین دلم با این وصوف

 بود تنها ذره ای از شوق من

حیف تنها مرز مجنونم نبود

او که مجنونم نمود از کار من

قفل دل را وا نکرد از جان و تن

قیس مجنونم که لیلی یار من

تیشه می کوبم چو شیرین سرفراز

نیست اما بیستون دلدار من

کاسه صبرم سرامد کوه بی تابی نمود

تا قلم بر دست راندم قصه اش را باز گفت

 سرد،ساکت،ماندگار

با حروفی راز گونه،سخت،اما شیشه وار

او حکایتهای دیرین مینمود

رستمی را از نیام زال بیرون می کشید

قطعه ای با حس شیرین می سرود

از میان شورمستان یاد خیامش رسید

 از میان دوردستان گور بهرامش دوید

 خیل عشاقش ز رامین،ویس را دردانه کرد

حس مجنونش ز لیلی،قیس را دیوانه کرد

کوی و برزن برکشید از حس مادر

قصه آرش سرود از بهر میهن

وای!غوغا بهر هر پیمانه کرد

او سکوتی مختصر را چاره کرد

او هنوزم یار شیرین من است

تیشه تنها مرهمی بر یار دیرین من است

او بلوری با ترنمهای خاکی در بلوغ

او سعادت پیشه ای با حس ناب

او وجودش یک بغل دلواپسی

مهر و افسون کلامش یک جهان دلدادگی

 تا که بازو برگشود او پرکشید

روح و جانم تا کجاها سرکشید

او بغل واکرد من را زنده کرد

لیک غافل لحظه ای مکثی نمود

با درنگش تیر بر قلبم رسید

 او چکید و قلب من هم می تپید

تا تپید او قلب من را زنده کرد

با تپیدن روح و تن را بنده کرد

بنده نامش شدم تا خنده کرد

 برده رامش شدم تا زنده کرد

 زنده کردم گرچه او خود خفته بود

او ندای لطف حق سرزنده بود

زنده کردم تا که او آزاد شد

او همان آزادی جسم من است

او هنوزم یار شیرین من است ...

تهران_٢٢/۴/٨٧_اسحاق چنگیزی (ایرج)


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ توسط اسحاق چنگیزی (ایرج)
قالب وبلاگ